Tuesday, August 7, 2007

دستت را كه دراز ميكني هيچ چيز نيست
دلم ميخواهد بغلت كنم نمي شود دوري آن هم خيلي زياد
دلم تنگ مي شود به روي خودم نمي آورم حتا به براي چه كسي و چه چيزي اش هم فكر نمي كنم
وقت رفتن است چند روز ديگر... بغض ميكنم اما غورتش مي دهم ...
صدايش را كه مي شنوم دلتنگ تر مي شوم باز هم به روي خودم نمي آورم...ميگذارم خوب زمان بگذرد بعد به دلتنگي اش فكر ميكنم
حوصله ي خودم و هيچكسي را ندارم باز هم در جمع حاضر مي شوم ساكت تر و كمرنگ تر از هميشه
كنارم مي نشيني !دلم ميخواهد چنگ بيندازم خفه ات كنم اما به رويت لبخند ميزنم
خواهش مي كني ،تشكر مي كني و راضي مي روي، من با آنكه مي دانم كارت را انجام نمي دهم مدام ميگويم چشم !!چشم!!! نمي دانم چرا نفهميدي چشم هايم براي از سر واكني بود
دعوتم مي كني مي آييم ، بر خلاف هميشه گران ترين غذاي منو را سفارش مي دهم و به غذا لب هم نمي زنم مدام ابرو بالا مي اندازم و همان قيافه ي مضحك و غلط انداز(؟) فاخرانه را به خود مي گيرم
دلم نه سكون مي خواهد نه هيجان ترا هم نميخواهد حالم را بر هم مي زني
بد اوضاعي ست رفيق
خدا را بايد پيدا كنم ...